برادر وحيد کابلی

But you will receive power when the Holy Spirit comes on you; and you will be my witnesses in Jerusalem, and in all Judea and Samaria, and to the ends of the earth."
            Acts 1:8

و شما قدرت خواهيد يافت،
وقتی روح خدا بر شما نازل شود، و شما برای من شهادت خواهيد داد. بلی، در اورشليم در تمامی يهوديه و سامره و حتی تا دور ترين نقطه دنيا.
 اعمال رسولان فصل 1 آيت 8

در شهر کابل متولد شدم و تا سن 18 سالگی در آنجا زندگی نمودم. به امور مذهبی علاقه خاصی داشتم و تا حد توان می کوشيدم تا از مقررات آن پابندی کنم. اما آرامشی نداشتم بلکه ترس تمام زندگی ام را در بر گرفته بود و هميشه خواب های وحشتناک می ديدم. مثلاً خواب می ديدم که در بستر افتاده ام و گاهی يک گروه عظيم مردمان خشمگين و غضبناک که با انواع اسلحه ها مجهز بودند. و گاهی حيوانات وحشی به من هجوم آورده و حمله می کردند. نقطه جالب اين جا بود که آنوقت از نگاه جسمی بخودم اصلاً هيچکدام آسيبی نمی رسيد ولی روحاً بسيار مضطرب و پريشان می بودم. ماردم ميگفت که مرا "سايه" گرفته است. معنی دقيق اين اصطلاح را نمی فهميدم ولی شکی نبود که قدرتهای تاريکی و شيطان بر من سايه افگنده بود.

به هر صورت برا علاج از اين "سايه" به ريارت های مختلفی رجوع کرديم و اما هيچکدام اين ها فايده نکردند تا اينکه مادرم مرا نزد يک زن جادوگر برد تا او با قدرب مخصوصی که داشت رشته های اين "سايه گرفتگی" را بشکند. آن زن که سراپا لباس سياه به تن داشت بعد از شنيدن توضيحاتی که مادرم داد از جای خود برخواست و بعد از اجرای يک سلسله مزاسم مرموز به من گفت که بايد هفت مراتب از بين پاهايش بگذرم و بعد ازين که من اين کار را کردم او سرم را بين پاهايش محکم گرفته و ظرف گلی را که از ماست پر بود شکستانده و رويم را با آن شست و با قاطعيت به مادرم اطمينان داد که "سايه" شکسته شده و من ديگر آنخوابها را نخواهم ديد. از آنشب به بعد راستی که آنخوابهای وحشتناک هميشگی را نديدم، ولی چيزی ديگری که جای آن خوابها را گرفت از همه تجربيات قبلی ام وحشتناک تر بود، حال آن زن جادوگر را در خواب ميديدم که روی سينه ام نشسته و می کوشد نفس مرا بگيرد. اين حالت دوام ميکرد که من با تکان دادن يکی از اعضای بدن دوباره حاکميت بر بدن خود را پيدا ميکردم. اين وضع از سن شش سالگی شروع شده و تا سن بيست و سه سالگی همين طور دوام داشت. اگرچه من از اين مورد بسيار رنج ميبردم اما هيچگاهی به کسی شکايت نگردم،  چون ميترسيدم که از بد بدتر نشوم. ديگر هيچگونه اميدی به نجات از چنگ اين ظلمت را نداشتم، اما خدا را شکر که آنچه به نظر ما نا ممکن جلوه می نمايد، نزد خداوند امکان پذير است.

بعد از آمدن روسها افغانستان را به قصد پاکستان ترک نموده و بعد از سپری نمودن دو سال از آنجا به اروپا آمدم. در اولين هفته اقامتم در غرب با يک تعداد مسيحيان آشنا شدم و از محبت و صميميت که به من نشان دادند بينهايت متعجب شدم. اول فکر کردم که اين وضعيت تظاهر ميباشد، ولی بسيار زود پئی بردم که آنها در بين خود و در مقابل همه مردم همين رويه نيک و خوش را داشتند و اين کار را از صميم قلب انجام می دادند. چندين بار به جلسات و گردهمايی های آنها نيز اشتراک نمودم و ديدم که آنها با چه خوشی خداوند را با سرودهای زيبا و خوش آيند روحانی ستايش ميکردند و وقت اين را با روش مذهبی نياکان خود مقايسه ميکردم، سوالات زيادی برايم خلق ميشد.

چون انسان بسيار متعصب بودم و نمی خواستم که تسليم عقايد بيگانگان شوم، تصميم گرفتم تا به مطالعه اسلام و مسيحيت بپردازم. اين تحقيق مدت دو سال در بر گرفت و در همه اين مدت بر علاوه مطالعه کتب، وضعيت و برخورد دوستان مسيحی ام را شديدن زير نظر داشته و همواره مي کوشيدم تا يک نقطه منفی در ايشان پيدا کنم.

هرگاه کدام مشکلی ميداشتم و يا اينکه مريض ميشدم، فقط همين دوستان مسيحی ام بودند که غمخواری نموده و به کمک ام ميشتافتند. و اين کار ايشان زيادتر و زيادتر برايم تعجب آور بود، که چرا اين همه محبت و خوبی که اصلاً انتظارش را نداشتم به من ميشد. وضع روحی ام رفته رفته بحرانی شد تا کار بجايي رسيد که ترک عبادت نموده و به مشروبات الکهولی و مواد مخدره پناه بردم و چون اين کار نيز مشکلات ام را حل نکرده بلکه آنرا زيادتر ساخت، بکلی نا اميد شدم و با خود فکر ميکردم که شايد خود کشی يگانه راهی نجات ازين معضله باشد.  در آن نيمه شبی که ميخواستم خود را از طبقه نهم پايين بی اندازم، دفعتاً دوست همسايه ام متوجه شده و مانع خودکشی ام شد.

بالاخره عيسی مسيح با محبت خود ديوارها و زنجيرهای تعصب، خشم، نا اميدی، بدگمانی، نا آرامی و جدايي از خدا را در زندگی من با قدرت پر شکوه خود شکستانده و به من آرامش کامل و روح القدوس خود را بخشيد. آنوقت متوجه شدم که عامل اصلی صفات خوب در مسيحيان، خود عيسی مسيح است که با محبت خود در زندگی هر کدام آنها کار کرده و ايشان را تغير داده بود. خداوند همين فيض اش را بر من نيز آشکار نمود و من زندگی خود را بدستهای پرمهر او سپردم و او برايم حيات جاودانی را عطا فرمود. حال ميتوانم با اطمينان کامل بگويم که از زير سايه ظلمت و مرگ بزير سايه رحمت و محبت خداوند قرار گرفتم، چنانچه در کتاب مقدس نيز آمده است:

"آنکه در ستر حضرت اعلی نشسته است، (يعنی به خداوند پناه مي برد) زير سايه قادر مطلق ساکن خواهد بود." مزمور 91 آيت1.

يکی از معجزات عيسی مسيح در زندگی ام، البته بعد از معجزه ايمان آوردنم، نجات و رهايي کامل از آن خوابهای وحشتناک بود که بيش از هفده سال خواب خوش را از چشمانم ربوده و زندگی ام را تلخ و تار ساخته بود. محبت و قدرت عيسی مسيح بقدری بزرگ و بی انتهاست که همان چيزی را که هميشه باعث ترس و ناخوشی ام ميشد، او آنرا برايم مايه خوشی، آرامش و محبت ساخته است. حال او که حاکم بر تمام زندگی ام ميباشد و حتی در مو قع خواب حضور پر جلال او را تجربه ميکنم. برای توضيح بيشتر اينک يکی از آن خوابها را بيان ميکنم که عيسی مسيح به من لطف نمود:

در آنزمان که من تازه ايمان آورده بودم، بارها از خودم ميپرسيدم که صورت و چهره واقعی عيسی مسيح چگونه بوده است؟ آيا طوريکه بعضی از هنرمندان سينمايي و مصوران او را در هنر شان نشان داده اند و يا اينکه طوری ديگر بوده است؟ بسيار دلم ميخواست که اين را بدانم. با همين افکار يک شب خوابی ديدم که خود عيسی مسيح بر من ظاهر شده است و با محبت و بسيار آرامی از من پرسيد:"ميخواستی بدانی که شکل و صورت من چگونه است؟ خوب، حال بدقت بصورت من نگاه کن و بگو که چه ميبينی؟" من يکباره با تعجب زياد گفتم:"خداوندا من صورت و چهره آشنايان و دوستان خود را می بينم."  و آنگاه از تمام خواهران و برادران که در کليسا داشتم اسم بردم.  و وقتی حرفم تمام شد، عيسی مسيح گفتارم را تعييد کرد و اضابه نمود:"بلی فرزندم هر وقتی ميخواستی مرا ببينی، بکليسا برو و بدقت بچهار اطرافت نگاه کن و آنوقت مرا خواهی ديد.

  فقط برادر تان در مسيح، وحيد.

  همه ما در حاليکه با صورتهای بی نقاب مانند آئينه جلال خداوند را منعکس ميسازيم، رفته رفته در جلال روز افزون بشکل او تبديل ميشويم و اينکار، کار خداوند يعنی روح خداست.  دوم قرنتيان فصل 3 آيه 18هم.

Story Browser