|
در شهر کابل بزرگ شدم. قبل از آن که به عيسی مسيح ايمان بياورم هميشه سرگردان و
بی هدف بوده و همواره در جستجوی مقصود زندگی بودم. تمام افکارم پر از سوالاتی
بود مانند: ما چرا پيدا شده ايم؟ اگر ما را خدا بوجود آورد، پس خدا را کی بوجود
آورده؟ مفهوم از زندگی چيست؟ چرا اينقدر بدبختی ها سردچار و گريبان گير مردم
است؟ چرا همه روزه هزاران انساندر اثر جنگ، قهطی، مرض و ... از بين ميروند؟
وغيره وغيره...
چون در افغانستان اطلاع کافی در مورد خداوند نداشتم، به همين سبب تمام مسايل
راجع به زندگی، مرگ و آينده و گذشته و کائنات و آفرينش برايم مبهم بودند.
بالاخره شرايط افغانستان دشوار گرديد و من با ترک وطن به کشورهای بيگانه آواره
شدم. در فقر و غريبی، نااميدی و حسرت بسر می بردم. زدنگی برايم خسته کن
بود و پوچ و بی معنی بنظر می رسيد. در آن زمان 21 سال داشتم. کاملاً بی سرنوشت
بودم و خودم را تنها، نادار و پريشان احساس نمودم.
برای اولين بار با ديدن فلمی در تلويزيون برايم احساس عجيبی دست داد؛ واقعاً
عجيب ترين انسانی را که تا بحال نديده بودم می ديدم. گفتار عجيب، اعمال حيرت
آور و معجزاتش مرا به حيرت آورد. اسمش عيسی مسح بود. راجع به او در افغانستان
نيز چيزی شنيده بودم اما از شرح زندگی مسيح و شخصيت او هيچ اطلاعی نداشتم.
اولين انقلاب در زندگی ام رخ داد. شروع کردم به دعاها و خواسته هايم و توقع
هايم را به نام مسيح از خداوند درخواست نمودم. بدون اينکه بدانم، آيا خواسته
هايم به يک شخص مسيحی زيبنده است يا خير؟ چون در آن وقت نه کليسا را ميشناختم و
نه کتاب مقدس را داشتم و نه با مسيحيان در تماس بودم. اما عيسی مسيح خداوند
هرگز مرا نااميد نه کرد و نه هم رو گردان شد و برعکس او از همان لحظه ای نخست
نقشه برای زندگی ام ساخت و آنرا اهسته آهسته عملی نمود که من امروز به آن پئی
برده ام.
روزگار و آواره گی پايم را به اروپا کشانيد. تصادفاً با يک نوجوان افغان آشنا
شدم و بعد از مدت کوتاهی با هم خيلی صميمی شديم. روزی او از من سوال کرد: آيا
می خواهی به کليسا بروی؟ اين سوال غير منتظره ناگهان مرا به در پئی خود کشيد و
فوراً جواب مثبت دادم. شروع نمودم به خواندن کتاب مقدس و در جلسات کليسا اشتراک
می نمودم. آهسته آهسته زندگی ام تغير کرد و احساس که در اعمال، گفتار و انديشه
هايم نيز تحولاتی آمده است و من در خودم يک انسان نوی را احساس ميکردم. به عيسی
مسيح ايمان آوردم که بخاطر گناهان ما واقعاً گرديد و آنگاه متوجه شدم که من
چقدر گناهکار بودم، و اما خداوند چقدر مهربان است که با داشتن همه صفات بدم مرا
فرزن خود خواند و قلب و زندگی جديدی برايم بخشيد. و به وسيله صليب عيسی مسيح
گناهانم را بخشيد و زندگی ابدی را برايم رايگان داد. من هميشه به خاطر امام اين
همه محبت خداوند از او سپاس گذاری من نمايم.
"
من راه، زندگی و حقيقت هستم. من در هستم. من نان زندگی هستم. من نور هستم.
جستجو کنيد و خواهيد يافت. من و پدر يک هستيم." اين همه چملات عيسی خداوند تمام
زندگی ام را تغير داده و آغاز تمام خوشی روانی و روحی ام هستند. واقعاً در عيسی
مسيح شادمانی و وجد من کنم و با شناخت او و خواندن مژده انجيل، جهان هم گنجايش
خرسندی های مرا ندارد.
(( خدا محبت است)) با خواندن اين سطر در انجيل دانستم که مقصود از زندگی چيست.
محبت، همدردی، کنک و احساس درد و غم ديگران. اين است هدف زندگی. حالا حالا می
خواهم نام عيسی مسيح خداوندم را به همه بشناسانم و مژده ای نجات را به همه
بشنوانم. شناخت خدا تنها ذريعه محبت امکان پذير است. در کلام خدا می خوانيم که"
کسی که محبت ندارد خدا را نمی شناسد زيرا که خدا محبت است".
حالا در جميع ديگر برادران و خواهران مسيحی خويش هرگز خود را تنها احساس نمی
کنم و آينده ام نيز برايم روشن است، چون ايمان دارم که روزی عيسی مسيح بر
ميگردد و ما همه مسيحيان يعنی فرزندان خودش را با خود به بالا می برد، تا نزد
پدر آسمانی و مقدس ما زندگی ابدی و جاودانه داشته باشيم.
عيسی مسيح همانطوريکه با من است و مرا کمک ميکند با شما نيز خواهد بود و در
تمام مشکلات و حالات زندگی، روح القدوس خدا همانطوری که مرا ياری و توانائی
داده است با شما نيز خواهد کرد.
فقط برادر تان در مسيح، ناصر. |