|
ابتدای زندگی
اسم من محمد استاليفی است، من در سال 1958 ميلادی در جمال مينه (کارته سخی) شهر
کابل متولد شدم. صنوف ابتدائی را در مکتب ابتدائیه جمال مينه تکميل نمودم و سپس
از صنف هفتم الی نهم در مکتب متوسطه کوته سنگی و بقيه دوره مکتب را در ليسه
غازی تکميل نمودم. و در سال 1977 ميلادی زمانی که مير اکبر خيبر کشته شد با
وجود اينکه امتحان کانکور را داده بودم و ميتوانستم تحصيلات ام را در پوهنتون
کابل در تعليم و تربيه پيش ببرم اما دانستم که اوضاع افغانستان درست نبود و من
از تحولات که آمدنی بود پريشان بودم، لهذا افغانستان را به قصد پاکستان و سپس
عربستان سعودی ترک گفتم. پدرم و برادرم از قبل در شهر مدينه زندگی ميکردند و
آنها ميخواستند که من در جامعه عبدالعزيزدر شهر جده تحصيلاتم را ادامه
بدهم.
بعد از ورود به سعودی عرب در شهر مدينه دو نفر از استادانم آقای مير که استاد
انگليسی ام در مرکز فرهنگی آمريکا در کابل بود، و مولوی حنبل که معلم تفسير و
قران در متوسطه کوته سنگی بود، را ملاقات کردم. آنها چون درک کردند
که پدر و برادرم ميخواهند که تحصيلاتم را ادامه بدهم، برايم مشوره دادند که من
بايد در جامعة الاسلاميه که در شهر مدينه بود تحصيلاتم را پيش ببرم.
من که شخصاً در مورد اسلام بخوبی ميدانستم و با اينکه پدرم از ايمانم در عيسی
مسيح آگاهی نداشت، و من می ترسيدم که در مورد ايمان خود با وی اقرار کنم
خيلی پريشان بودم، و نيز نمی خواستم که در مدارس اسلامی درس بخوانم، می خواستم
که بکدام تريق احسن تر بدون اينکه پدرم را برنجانم از سعودی عرب بيرون شوم. و
اما اين مسئله خيلی برايم دشوار بنظر می رسيد.
هر روز مجبوراً صفحات امتحانی دخولی را خانه پری نموده در مدرسه ميرفتم و در دل
خود دعا ميکردم که درخواستی ام منظور نشود. در روزی اخيری که در جامعه رفتم با
اين دعا به حضور خداوندم عيسی مسيح که من بايد رد شوم چون هرگز نمی خواستم به
تاريکی که در آن سالها گذرانيده بودم حتی سايه اش بر من بيايد. در ايمانم به
عيسی مسيح بشکر خدا خيلی قوی بودم و اگر من در آن جامعه ميخواندم نيز هيچ قدرتی
نبود که مرا از محبت مسيح دور ميساخت، چنانکه در کتاب مقدس ذکر شده:
«زيرا يقين دارم که نه موت و نه حيات، نه فرشتگان و نه نيروها و قدرتهای فوق
بشری، نه پيشامدهای امروز و نه وقايع فردا، نه قدرتهای آسمانی و نه بلندی و نه
پستی و خلاصه هيچ چيز در تمام آفرينش نمی تواند ما را از محبت که خدا در خداوند
ما عيسی مسيح آشکار نموده جدا سازد.» ( روميان فصل 8 آيات 38 و 39هم.)
در آنروز اخير خداوند دعاهايم را شنيد. آخرين امتهان برای دخولی جامعه را بايد
به حضوری شيخ اعظم آن جامعه ميدادم. درانروز همين که شيخ مرا ديد، او گفت: "
ترا مسلمانی در کار نيست!" يگانه شکل اين واقعه را که من ميتوانم بياد بياورم
از کتاب مقدس، از انجيل شريف است. در انجيل در بسياری از معجزات که خداوند عيسی
مسيح انجام ميدهد، خصوصاً زمانی که او ديوها و بلاها را از مردم دور ميراند،
ديوها و جنيات شيطانی به وی فرياد زده ميگويند:
«ای عيسی ناصری، ای پسر خدا ترا با ما چی کارست؟»
من به اين معجزه خداوند حيران بودم که برای خادم خود انجام داد زمانی که شيخ به
من گفت:"ترا مسلمانی در کار نيست!" من که از اين جواب وی خيلی متحير بودم
و ميدانستم که با وجود واسطه های بزرگی که استادانم و کسانی ديگر که از آشنايان
پدرم بودند، اين رد کردن شيخ از دخولی من دران جامعه يک معجزه خيلی قوی در
زندگی من بود که ايمان مرا در مسيح قوت همچون سخره، محکم تر گردانيد. من اين
آيات را از کتاب مقدس بياد مياورم که ميفرمايد:
«ای فرزندان من، شما به خدا تعلق داريد و بر کسانی که انبيای دروغين هستند غلبه
يافته ايد، زيرا روحی که در شما است از روحی که در اين دنيا کار ميکند قوی تر
است!» ( يوحنا فصل چهارم آيت چهارم.)
بلی، روح که در من بود از خدا بود و روح که در آن شيخ بود روح شيطانی بود و
آنروز دانستم که خدا مرا رهبری کامل ميکرد. خدا را شکر که روزهايم به
ضياع نرفت و من توانستم که عربستان سعودی را ترک گويم. من برای مدتی در کويت
بودم و سپس به پاکستان برگشتم و در شهر کراچی مقيم شدم و از همين سبب است که
زبان اردو را با وجود اينکه از آنزمان سالهای زيادی گذشته ياد دارم. مدت يکسال
در شهر کراچی بودم و سردچار يک شخص مونی که بسياری مردم مسلمان آنها را مسيحی
ميخوانند که در حقيقت آنها و کمی همفکران شان که مشهور به جهوا وتنس، مارمونها،
چلدرن آف گاد وغيره ميباشند، دشمنان اصلی مسيحيت هستند. از همين سبب است که
عيسی مسيح پيش از پيش به ايمانداران خود خبرداری داده فرمود:
«در آنزمان اگر کسی بشما بگويد: "نگاه کن، مسيح اينجا يا آنجا است"، آنرا هرگز
باور نکنيد. زيرا اشخاص بسياری پيدا خواهند شد که بدروغ ادعا ميکنند مسيح و يا
نبی و يا پيامبر هستند و عجايب بزرگی انجام خواهند داد بطوری که اگر ممکن باشد
حتی برگزيدگان خدا را هم گمراه ميکنند. توجه کنيد من قبلاً شما را آگاه ساخته
ام.» (نجيل متی فصل 24 آيات 23 الی 25)
|